بنابراین، سدهاي موجود ارتباطی میان نظام هاي بیرونی و درونی یا نظام هاي بالا به پایین یا پایین به بالا ، در واقع، مسأله اساسی است که باید برچیده شود.

بیکر۱ و همکاران (۱۹۹۱) استفاده از هر دو نظام متمرکز و غیر متمرکز متناسب با شرایط و امکانات را براي حل تناقض و تولید الگو و چهارچوبی براي بهبود اثربخش برنامههاي درسی مدارس پیشنهاد میکند (نقل از همان). آنها با مطالعه ۴۸ مدرسه که تحت یک نظام مشارکتی اداره می شدند ، به این نتیجه رسیدند که مشارکت فعال دست در کاران داخلی مدارس وحمایت مستمر نظام ارتباطی بیرونی به طور توأمان،کاملاً نتیجه بخش بوده است.

گرگ (۱۹۹۲)، نیز این نکته را یادآوري میکند که در اقدامات اصلاحی باید بین اتخاذ راهبردهاي متمرکز و غیرمتمرکز تعادل برقرار شود. او میگوید: در واقع، اصلاح نظام آموزشی با سه الگو انجام گردیده است. در گذشته عمدتاً تغییرات از بالا به پایین بوده و تمام مقررات آموزشی از قبیل حضور در مدرسه، معیارهاي پیشرفت و قبولی و قوانین ارتقا مبتنی بر آزمونهاي ملی و به صورت متمرکز اعمال میگردید.

در دهه ۹۰ میلادي با تغییر تمرکز از دادهها به ستاندهها، نظامهاي آموزشی به فهم و شناخت جدیدي نایل آمدند. دانشآموزان در مدارس محلی هم هدف اصلاحات آموزش و هم شاخص موفقیت نظام آموزشی تلقی گردیدند. بنابراین، سیاستگذاران از تصمیم گیري موقعیت محور، توانمندسازي معلمان و مشارکت والدین حمایت کردند و بدین ترتیب، الگوي تغییر از پایین به بالا پدید آمد. اما در الگوي اخیر تأکید شدید بر تعادل قدرت است.

در این الگو دولتها از طریق رهبري و حمایت چارچوب، منابع وظرفیتهایی را براي مدارس فراهم می آورند تا اهداف غایی ( ملی ) و محلی هر دو محقق شوند. مدارس به برنامهها و فعالیتهاي خود چنان انعطاف می دهند تا دانش آموزان بتوانند از طریق انتخاب منابع و اجراي راهبردهاي آموزش و یادگیري انفرادي و مشارکتی در دستیابی به نتایج لازم و دلخواه موفق شوند ( نقل از دلیسیو .( ۲۰۰۵