گفته می شود که انسان نفس بالقوه دارد نه نفس بالفعل و از این رو، استعداد پذیرش هر گونه تربیت و حتی اضداد آن را نیز دارد. به زعم برخی مخالفـان، دانـش کیفـر شناسـی باید به این مهم توجه نماید و نباید فراموش کرد تا زمانی کـه بـر اسـاس قـوانین جزایـی کهنه موجود با نظر عناد و دشمنی به مجرمین خود بنگریم و بخواهیم با اعمـال مجـازات از آنها انتقام بکشیم، همیشه مسئله جرم و مجازات به عنـوان یـک معمـای حـل ناشـدنی باقی خواهد ماند. (۵۵)

میشل فوکو” با طرح این پرسش که اگر نظام اعمال کیفر در سختگیرترین شـکل خـود دیگر متوجه بدن نیست، پس به چه چیز چنگ میاندازد؟ اذعان میدارد که پاسخ بـه ایـن سوال در خود پرسش جا دارد زیرا این دیگر بدن نیست که بر آن چنگ انداخته میشود، بلکه روح است. باید به جای کفارهای که بر بدن وارد مـیآیـد، مجـازاتی بنشـیند کـه بـر اعماق قلب و اندیشه و اراده و امیال تأثیر بگذارد. “فوکو” با طـرح تئـوری »قاعـده فایـده مندی کافی« و ضمن تشریح تاریخچه تعذیب جسـمانی در دورانهـای گذشـته، بـا اعمـال کیفرهای بدنی به مخالفت برمیخیزد و معتقد است: »اگر انگیزه جرم امتیازی است کـه از آن مقصود است، کارآیی و اثر کیفر در ضرر و عدم امتیازی است که از آن انتظار مـی- رود.

آنچه »درد« در بطن »تنبیه« میسازد، احساس درد و رنج نیست، بلکه ایده درد، ایده نارضایتی، و ایده ضرر میباشد. پس تنبیه نباید از بدن استفاده کند، بلکه باید از تصـور بهره گیرد. به عبارت دقیقتر، اگر هم تنبیه باید از بدن استفاده کند، بـه نحـوی اسـت کـه بدن کمتر موضوع درد و رنج و بیشتر موضوع یک تصور قرار گیـرد؛ خـاطره درد مـی- تواند از تکرار جرم جلوگیری کند؛ اما خود درد ابزار تکنیک تنبیهی نخواهد بـود.

پـس تـا حد ممکن و به جز در مواردی که بر انگیختن یک تصور مؤثر مـدنظر اسـت، اسـتفاده از تنبیه بدنی بی فایده میباشد.(۵۶) «برخی مخالفان شلاق، با انتقاد قضایی و اجتماعی از این کیفر، معتقدند کـافی اسـت ثابـت شود که موضوع مجازات بدنی، یکی از آثار دوره جاهلیت اقوام ملل میباشـد و امـروزه متروک گردیده است و آثاری از مجازاتهای بدنی در قوانین جزایی نمیتـوان یافـت زیـرا در نتیجه تحولات زندگی بشر و تحقیقات علمای فن ثابت شده است کـه اعمـال ایـن نـوع تنبیها صرفاً بر مبنای انتقام صورت میگرفته و هـیچ تناسـبی بـا اصـلاح و بـازپروری بزهکاران ندارد. (۵۷)

به اعتقاد مخالفان، اجرای مجازات بدنی بصـورت سـنتی بهیچوجـه پاسـخگوی نیازهـای جامعه نیست و نمیتواند اعمال ضد اجتماعی را نابود کند. بر اسـاس ایـن نظریـه کـه بـه “گراماتیکا” منتسب است، ناگزیر به جای اندیشیدن بـه اعمـال کیفرهـای گونـاگون علیـه بزهکاران، لازم است که اقدامات ضروری به عمل آید تا بتوان بازسـازی اجتمـاعی را در فرد بوجود آورد و او را سازگار و سالم به آغوش اجتماع برگرداند. (۵۸)

تئوریپردازان دانش جامعه شناسی کیفری نیز معتقدنـد کـه بهیچوجـه نبایـد روی عمـل کیفری تکیه کرد و بر مبنای آن به مجازات اندیشـید و شـکنجههـای گونـاگون را تحمیـل نمود. اگر احیاناً تکیهای بر روی جرم صورت میگیرد، فقط باید از ایـن جهـت باشـد کـه بوسیله آن بتوان غیرعادی بودن بزهکار را مشخص نمود و به درجه ناسازگاری او پـی برد. (۵۹)