بابا کوهی

از محمد حجازی

باز بهار آمد و معنای زندگی عوض شد، چشم و گوشم دنیا را بشعر ترجمه میکنند و بآواز میخوانند، در خاطرم غوغاست : یادگارها بیدار شده لبخند زنان زمزمه میکنند و اشاتمیریزند دلم از لذت غم در سینه جا نمیگیرد، چون تنها برای خودم غم نمیخورم، برای هر چه عاشق در عالم بوده میسوزم، برای آنها که مرده اند گریه میکنم ، بدرماندگی هر که یار ندارد مینالم، از اینهمه هوس و غضه که در دلهاست درد میکشم. غمی که بخاطر دیگری باشد لذت دارد. نالهٔ ذرات وجود که تا یک لحظه با هم انس گرفتند باید از هم جدائی کنند بیتا بم میکند. غم بهار از اینهاست هر که از این غم سرشار شد زبان کوه و دشت و آب آسمانرا میفهمد ٬ سعدی و حافظ سر بگوشش میگذارند و رمز سخن را بدلش میگویند. تا در خاطری بهار نباشد، بوستان شعر برگ و گل نمیکند، بلبل نمینالد نسیم نمیزارد، دخترکان ژولیدهٔ مهر و محبت مستی و شوریدگی نمیکنند. کسی که شعر نمیفہ مد ، در خاطرش زمستان است. عصری بود از خانه بیرون آمدم و بصحرا زدم صبا زلف سبزه رامی آشفت و عطر بهار را بیغما میبرد، برگ درختها مثل بچه های صورت شسته، میکردند و خورشید بوسه میگرفت، آبها رویهم میغلطیدند و مثل آنکه ماهیهای سفید، بازیکنان فرار باشند، رود خانه از يولك نقره هیدر خشید . شب پره هاهشل برگهای گل ass باد بهر طرف پراکنده میشدند. سقف این بساط را يك پرده حریر زربفت از تارهای طلای آفتاب و پولاد لاجوردی آسمان، پوشيده ؟ هواپر بوی خوش بود . ذرات فضا بنغمه هایی اسمانی ۹۹- هم افتاده بودند و میرقصیدند، مرغان .حکا دمت دل خود دستان میزدند

از این عطر و ترانه و احوال هست شدم . دیو عبوس زندگی را بدست عقل سپردم و هر دورا با نوك .۳ محفل رائدم آرزوهای در هم فشرده را آزادی دادم و صورتهای خواب رفتهٔ تمنا را بیدار کردم و دنیا را بيك تبسم و نگاه هستانه ، مشل بهشت ، جای زندگی ساختم و ه که مستی چه خوشحالی است، چه قدرتی است ! مستی چرخ مہیب زندگی را از رفتن نگاه میدارد، خطها و صفحه ها از کتاب تلخ سرنوشت بیرون میکشد و پاره میکند، بار رنجرا از دوش میاندازد و دنیا را آنطور که بخواهد میسازد، سنگ دارا مثل موم نرم میکند و آئینه عیب نما را در خاطر میشکند ، هر صدائی نواى دلکش وی محبت . مستی ، انتقام از هوشیاری است، تقاصی است که

حقیقت ممکشد حور خواهی دل میشود و هر حرفی دار از ناسازی روزگار میخواهد. اریان خواهشها و ارزوهای پنہان که در گوشه هایدل قایم شده ، از ترس هیولای زندگی ، جرئت گذشتن از عالم خیالرا هم نمیکنند در ابر و دود مستی ، صورت و جان میگیرند و بی ترمری وخجالت برایش روزگار همتخمدند .

هرن چه میدانم مستی کار خوب  دلی است نه طبيبم نه معلم اخلاق ، حال حدود را برای شما مینویسم بکسی دسمهور نمیدهم . باضافه هرن از بوی بهار و در – چنان محفلی مسمت بودم جای ایراد نام سهمت . اما خوشحالی بود ، شما هم اگر بوانی ، بیات رور مست و بیحود تودیدم هر برگ و سبزه صورت محبوبی است ، فضا پر از فرشته است، همه بمن نگاه میکنند و ادعا ندارند، میگویند ما تو را بیشتر دوست داریم، ما عاشق پا بر جائیم، بی ترس و پریشانی ، هرچه میخواهی عاشقی کن . در مستی ، وحشت زندگی بیجاست اضطراب خواستن و ترس باختن پیش مستان نیست ٬ هر چه هست مال ما است . پردهٔ لطیفی از اشاک براین همه زیبائی کشید، صورت دنیا دلر با تر شد، سقف و دیوار جادو خانهٔ ترس و واهمه فرو ریخت ، عفریتهای رشت و آز و کینه فرار کردند و چرخهای شکنجه از کار افتاد ، روحم پر و بال شکسته با معشوق درهم آویخته، آری معشوق، روح مرا دوست دارد نه مرا، چون روح، قشنگ است ، هر که درد بکشد قشنگ و خواستنی میشود. چه خوب بود میتوانستیم روح دیگران را ببینیم، همه را دوست میداشتیم .

دلم میخواست دوستان همه آن جا بودند، اما چه فایده، هر چشم و گوشی که بازاین جسم سنگین را قفا روی سبزه بیندازید و بگذارید مرغ جانتان بپرد و در انبوه شاخ و برگها خود را پنهان کند. ایکاش میتوانستم بیات کلمه برای آنحال پیدا کنم . صفا و محبت و عشق و تسلیم نیست ، ذوق و آرزو نیست ، حالی است که از این واصفها بهم میخورد. ای کاش آنچه دلر اراضی میکند اسم داشت، کاشکی ممکن بود اینهمه خواهش جسم و جان را در هم میآمیختیم و بیات صورت میساختیم، یاث اسم برای آن میگذاشتیم و جانرا نثارش میکردیم. چه خوب است بتوان جان را فدای یکی کرد، چرا همچه سرمایه ای بیهوده از دست برود .

جانم از میان شاخ و برگها گلبانگ میزند، فغانش را میشنوم اما زبانش را نمیفهمم ؟چرا بزبان من نمیخواند ، از من ناامید است . میداند که میتوانم آنچه را دلش میخواهد فراهم کنم ، با جانهای دیگر که بر سر گل و برگها نشستهاند صحبت و همرازی میکند . جانها زبان یکدیگر را خوب میفهمند ، آه که اگر این عقل نادان بگذارد باهم چه عیشها دارند . خوب بود میتوانستم بند زندگی را از پای مرغ روح بگیرم و بگذارم در آن حال خوش بماند . اینکار زندانبانی را چرا بر ما گماشتهاند ، تقصیر این پرندهٔ ظریف چه بوده که بزندان ما دچار شده ! عقل بیذوق دستم را میگیرد که چه میکنی، نوشتن آن احوال شایسته نیست، نمیگذارم بنویسی ، مگر نمیبینی کلمه و لغت نداری و از ناچاری باین گل و آن برگ میپری ، ما برای دیوانگیهای دل لغت نساخته ایم ، مختصر کن ٬ حالا که مست نیستی ! آری شرح آن شور و مستی را من باید یافت کتاب بنویسم ، باید مست باشم تا خوب بنویسم، آن کتاب را مستان بخوانند ، بدرد هوشیار نمیخورد. کوه از عریانی شرمگین شد ، چادر سیاهی بدامن گرفت و حریر زردی بسر کشید. یافت لحظه نگذشت حریرش قرمز و لحظهٔ دیگر کبود شد، ماه مثل دختر ترسیده که از بالای بام سر میکشد، آهسته بالا آمد ببیند آفتاب رفته یا نه . چرا ماه از آفتاب میترسد ! کاشکی همیشه مهتاب بود، من از قشنگی بی حیای خورشید بیزارم، خوشگلیهایو دریده چشم را میزند ، دل از چیزی که بترسد دوست نمیداردو در خلوت راهش نمیدهد. محبوب باید مثل ماه ، کم نور و محجوب باشد، باید صد نقص داشته باشد که عاشق بپسندد و بسلیقهٔ خود از هر عیبی هزار خوبی بسازد و بر معشوق متت بگذارد، حسن معشوق باید ساختهٔ دل عاشق باشد . رفتم بالای کوه که چشم و ابروی ماه را ببوسم و بتخت آسمانش بنشانم، بشتاب میرفتم

و دل واپسی بودم که مبادا تا سر گرم راه است، بی من بیرون بیاید و خودش را بدیگران نشان بدهد. تبسم نکنید، شعر و اغراق نیست . راستی پریشان بودم، باور کنید و این مختصر پریشانی و دیوانگی را بمن بخشید تا با دل راحت حکایت را برایتان بگویم . حالیرا که نداشتهایم نباید انکار کرد . اگر قبول ندارید که بعتهٔ انسانها احوال مختلف خلق شده و باز هر کسی هر لحظه حال تازهای دارد ، این داستان را نخوانید چون حکایتی را که میخواهم برایتان نقل کنم ، سراسر شگفتی است : از چند لحظه شور و مستی من خیلی عجیبتر است، من کاری نکردم، حال مرا میشود دریافت ، این احوال بخیلی هادست میدهد . نفسی زبان رفتم تا ناتوان شدم

و افتادم ، ماه بالا آمد و میرفت ، هر چه دست دراز کردم باو نرسید، ناله و فغان میکردم، یادم نیست چه ها میگفتم . دیده اید وقتی این ماه های زمینی بدون اعتنا میروند و دست شما بد اما نشان نمیرسد، چه آشفته میشوید، چه ناله ها در گلو میشکند دلان میخواهد هیچکس نباشد تا بگوئید و بنالید و شکوه و زاری کنید . آنجا که جز ماه من کسی نبود، هرچه در دلم بود میگفتم و گله ها میکردم می گریستم … گفت به از این سیل اشات، جان پژمردهٔ مراتازه کرد ! دیدم درویشی زیر پایم نشسته ادرویش حسین نگاهبان مزار با با کوهی بود، گفتم تو چرا گریه میکنی ، گفت چه فایده، اشات من پیش دانه های الماس تو قیمت ندارد میبینم که تو عاشقی ، من از برکت عشاق گریه میکنم، از این اشاث میریزم که چرا عاشق نبوده ام ، چرا بجای یکی از این سه عاشق ، زیر خالد نیستم . گفتم البته با با کوهی شیدا بوده اما آن دو نفر عاشق دیگر کدامند ؟ صدا را پست کرد و گفت از با با کوهی خبر ندارم، من نگهبان سه عاشقم ، اینجا سه عاشق خوابیده اند اما کسی

نداند ، این رمز را پیرم روزهای آخر بمن سپرد و رفت، گفت اگر عاشقی دیدی اسان است ، چون درویش علی هیچوقت از خودش حرف نمیزد ریاضتش این بود.باو بسپر و برو. شمع این عشق باید تا ابد بسوزد… . . . . گفتم بگو و جانم را بسوز گفت « در شیراز مرد محتشمی بود که در لباس توانگری پیشهٔ درویشی داشت .” میدانست که بر سفرهٔ خدا مہمان است ، با دوستان و همسفرهها برسم مهمانی زندگی میکرد . مثل درخت طوبی زیر سایه اش بهشت بود، در خانه اش همیشه عید داشتند. مرشد من آنوقت عمامه داشت و در آن خانه بچه هارا درس میداد. همیشه میگفت « درویشی را از آن مرد محتشم آموختم اما درس آخرین را از اختر گرفتم» . آری مرشد ، ترکهٔ زهد وعلم فروشی را در آن خانه شکست وخدمت عشاق را تا این منزل آخر بدوش گرفت و وقت رفتن ، این دولت را بمن گذاشت .

حالا من بتو میبخشم سرگذشت این شگفتی جانبازی را که میشنوی بارها پیوسته و بریده از او شنسدام ، بافت ش. ندارد. اما اگ سه سم. که ز خود او شنیدم ، یا کلام پس و پیش ندارد. اما اگر بپرسی که پس مرشد چه میکرده چرا وقتی میتوانسته ، راه سیل اشات و خون را بیاث انگشت نگرفته؟ جوابش که هرن نگوید هیچ کاريرا نمیگفت هرن کرده ام یا زحمتی کشیده ام زبانش از خود ستائی و شکایت بسته بود . هرگز از درد بیماری نمینالید ٬ میگفت ناله کردن من -این ریاضت – عبادت و  شقتی را برای رسید گفتن استنمیدانست اما در این قصه بخود میبالید که « من این اتش را دامن زدم ٬ حیف بود

این نور خدائی بمیرد، خداوند بندرت عشق فرشتگان را نصیب خاکیان میکند ، جان.بزم ملائك میسوزد ،چه خوش سو ختنی همچه عاشقی شمعی است که بربر سع . درویش کار خیر نمیکند، نفسي مرشد حق است، میگفت « در ان خانه پنج شش نفر شاگرد داشتم، بهر کدام که تشر میزدم اختر هم با او گریه میکرد صبرم از دست میرفت و خود شرا هم زدم ، گریه اش بند میآمد و تسلیم میباشد . چند بار اینکار پیش امد و چند بار هم عمدا کردم ، هر دفعه اختر اسان تر تن بزجر میداد .

از این لجاجت و فضولی بجان میآمدم و سختتر میشدم و کینهٔ دختران در دلم بزرگتر میشد. یکروز احمد را که چندی بود بازیچه ای بدست آورده بود و درس نمیخواند ، زدم، اختر فریادها کشید و جنجالی راه انداخت که اهل خانه سراسیمه بمکتب ریختند. آقا همانروز برای ناهار مرا طلب کرد، خیلی حرمتم گذاشت، یقین کردم از تنبیه احمد خوشحال شده میخواهد خلعتم بدهد ، اما هرچه صبر کردم از این

باہت حرفی نزد . گفتم اختر را از مکتب ببرید که چیزی نخواهد شد ، وکیل تنبچه هاست هر که را میزنم او دردش میآید ، بهر که تشر میزنم او گریه میکند، درس خواندنش این است . آقا لبخندی زد و ملایم گفت اگر بچه های دیگر هم همیندرس را بخوانند ؟ من خیلی راضیم ، اگر میتوانید ، بآنها هم همین درس را بیاموزید بخدا منهم خیلی باین درس محتاجم، باید از اختر یاد بگیرم، درس دیگری در زندگی لازم نیست . خیال کردم دیوانه شده یا شوخی میکند، در صورتش نگاه کردم، سر را از من گرداند و مدتی در آب روان خیره شد، گفت دیگر با شما عرضی ندارم . بمکتب برگشتم اما از غضب ، دلم میخواست پیراهنم را پاره کنم ، هر چه ترکه دارم بر سر و جان اختر بشکنم با آیا اینهم حرف بود که همه باید از اختر درس بگیرند! اینهم کار بود که بیاث فوت بیست سال علم و تحصیل یکی را هیچ کنند ! گناه اینحرفها را بگردن اختر میگذاشتم ، متصل در خیال “چو بم بر سرش بالا میرفت اما جرئت اینکه برویش نگاه کنم نداشتم، از آن چشمهای درشت پر تمنا میترسیدم ، بنظرم میامد که میخواهد مثل آموزگار مهربان که بشاگرد لجوج نصیحت میدهد ، هزار حرف بزند و خجلم کند ، خاطر خود را می شوراندم، نمی –

گذاشتم صدای جانش بمن برسد . آنروز و شب را در این مجادلهٔ پنهانی گذراندم

تا خسته و وامانده خوابم برد، خواب دیدم اختر با انگشتهای ظریف، زنجیر درشتی را که دور سینه ام بسته شده باز میکند ، دختر زیبائیکه سالها در این قفس زندانی بود ، گیسوان آشفته و برافروخته ، بیرون جست و گفت عشق را نمیشود در خاطر کشت من کشتنی نیستم ! میدانی چرا از اختر رنجیده ای؟ میدانی چرا در پیچ و تاب رنج حسادتی ؟ از این است که نگذاشتی من آزاد با شم ، نگذاشتی آرزو برسم، اگر گذاشته بودی منهم مثل اینهمه مرغ جان ، در بهار زندگی جفتی پیدا کرده و آشیانی ساخته بوم ، حالا عشق و محبت را بر دیگران تقصیر نمیگرفتی ! یک عمر مرا در سینهٔ تنگ بزندان انداختی، جز آنکه با ناخن رشاد و غم این زندان را بخراشم چه چاره دارم ! از درد غم و افسوس، فریاد میکشید ، هراسان از خواب بیدار شدم ، و در عالم خلسه فرو رفتم ، دیدم همان دختر زیبا آرام و خندان ، در باغ ایستاده ، و اختر را زیر بال گرفته، میگوید تو را باین فرشته بخشیدم، درس محبت را از این بگیر ، خودت را وقف عشق او کن، اگر خوب خدمت کردی ٬ سختیهای گذشته را فراموش میکنم و وانی را از سر بتو میبخشم . رفته رفته دختر زیبا در جمال اختر محو شد و هر دو یکی شدند، وجودی از ابرها بنرمی فرود آمد و مقابل اختر ایستاد احمد بود ، همدیگر را تماشا میکردند و لبخند میزدند . یافت لحظه بعد، گلها مثل آتش زبان کشیدند و اختر را در میان گرفتند ، زبانه های آتش هر آن بلند تر میشد ، اختر میخندید و از شادی فریاد میزد، ناگهان هر چه شاخ و گل در باغ بود آتش شد زبانه گرفت ، لحظهٔ آخر از خلال شعله ها دیدم احمد و اختر ، در آغوش هم سوختند و دودشان با برها پیوست . من از عالم خلسه هرگز بیرون نرفتم، این حالیکه دارم، دنبالهٔ آن خواب