مقاله تلاش ناكام تحميل بينش فلسفي به روش علمي در قرن بيستم که چکیده‌ی آن در زیر آورده شده است، در تابستان ۱۳۸۷ در پژوهشنامه علوم سياسي از صفحه ۷ تا ۴۵ منتشر شده است.
نام: تلاش ناكام تحميل بينش فلسفي به روش علمي در قرن بيستم
این مقاله دارای ۳۹ صفحه می‌باشد، که برای تهیه‌ی آن می‌توانید بر روی گزینه‌ی خرید مقاله کلیک کنید.
کلمات مرتبط / کلیدی:
مقاله علم
مقاله روش علمي
مقاله روش پژوهش
مقاله شناخت شناسي

نویسنده(ها):
جناب آقای / سرکار خانم: افتخاري قاسم

چکیده و خلاصه‌ای از مقاله:
روش تجربه گرا كه به صورت پراكنده و نابسامان توسط برخي انديشمندان پيشين ارايه شده بود، بالاخره از سده شانزدهم به بعد در پژوهش پديده هاي طبيعي به كار بسته شد و به علت كاميابي هاي شگفت انگيز خود به سرعت گسترش يافت و پشتيبانان روزافزوني پيدا كرد. در سده نوزدهم، اگوست كنت گام هاي بلندي در راستاي كاربرد اين روش در پژوهش پديده هاي اجتماعي برداشت. در اوايل سده بيستم انديشمندان حلقه وين كوشيدند با توسعه سنت تجربه گرايي كنت تفاوت هاي عمده علم از متافيزيك را نشان داده و روش علمي را بر پايه اثبات گرايي استوار سازند.
اين انديشمندان اثبات گرايي را در دو جهت توسعه دادند كه به پيدايش دو مكتب اثبات گرايي تجربي و اثبات گرايي منطقي انجاميد. اثبات گرايان تجربي تئوري هاي علمي را فراورده كاربست روش استقرايي- آماري مي دانستند، در حالي كه اثبات گرايان منطقي علاوه بر تجربه، به جايگاه منطق در تئوري پردازي و آزمون آن اهميت زيادي مي دادند. طولي نكشيد كه اين مكتب ها رقيبي پيدا كردند به نام ابطال پذيري، كارل ريموند پوپر بنيانگذار مكتب ابطال پذيري، اين انديشه ديرينه پيشينيان را كه «استقراي كامل غيرممكن است» پيش كشيد و بر پايه آن ادعا كرد هيچ حكم علمي را نمي توان باكاربست روش تجربي اثبات كرد اما مي توان آنها را با روش استقرايي ابطال نمود. ابطال پذيري نيز پيروان فراواني يافت زيرا با اين روش همه احكام متافيزيكي ذاتا ابطال ناپذير، به عنوان گزاره هاي معتبر علمي، گرچه به طور موقت، پذيرفته مي شد و به اين ترتيب همه احكام غيرعلمي هم مي توانستند قباي علمي به تن كنند و مخالفان اثبات گرايي را خوشحال سازند. بدين ترتيب پوپر نخستين كسي بود كه در سده بيستم با نشاندن روش قياسي به جاي روش استقرا در روند پژوهش هاي علمي، بينش فلسفي را از طريق دگرگون سازي روش، جايگزين بينش علمي كرد. آثار پوپر راه را براي تزريق بيشتر ديدگاه هاي فلسفي به روش و بينش علمي هموار ساخت. در دهه ۱۹۵۰ توماس كوهن با نگارش كتاب ساختار انقلاب هاي علمي، با تجربه گرايي به هر شكل و صورت آن مخالفت كرد و پيشرفت علمي را نه از راه آزمون تجربي گزاره ها بلكه از طريق شكستن بينش هاي علمي جاافتاده يا «پارادايم ها» امكان پذير دانست. اين بينش را پل فيرابند با نگارش كتاب عليه روش ابعاد تازه اي بخشيد، از ديدگاه او هيچ نوع روش پژوهش علمي وجود ندارد و هر پژوهشگري بايد براساس خواست و سليقه خود به پژوهش بپردازد. وي به قول خودش آنارشيسم را در علم و روش علمي توصيه كرد.
روش علمي مبتني بر سنت اثبات گرايي در برابر اين هجمه همه جانبه، با اندكي بازسازي به صورت رفتارگرايي عرض اندام كرد تا نشان دهد روش تجربي نه تنها در پژوهش پديده هاي طبيعي بلكه فراتر از آن در پژوهش پديده هاي اجتماعي نيز به طور موثر به كار بسته مي شود. كشمكش ميان آنارشيسم علمي و رفتارگرايي در دهه ۱۹۸۰ به صورت يك جنگ تمام عيار علمي درآمد و در نتيجه منجر به پيدايش مكتب نسبي گرايي انتقادي شد كه در گام نخست به كلي منكر وجود واقعيت هاي عيني جدا از ذهن و قابل شناخت گرديد و مدعي شد حتي در صورت وجود واقعيت هاي طبيعي و اجتماعي، هيچ روش معيني براي شناخت يا آشكارسازي آن واقعيت ها وجود ندارد، صحنه علم نبردگاه پژوهش هاي رقيب با نقاط قوي و ضعيف هر يك است و هر انديشمندي مي تواند دستاورد هر يك از آنها را بپذيرد يا رد كند. اين آنارشيسم در روش شناسي، منجر به بازسازي واقع گرايي سنتي به صورت واقع گرايي علمي شد كه هم اكنون، به رغم غوغاي ضد واقع گرايان، حدود ۹۰ درصد پژوهش ها عملا با اين روش صورت مي گيرد.