منطقه گرایی غیر اصیل – با اندکی الحاقات “تاریخی” زائد و بزك مانند بر روي جعبه ساختار مدرن و ناشیانه – خطري دائمی دربر داشت. رویکرد درست تر در نوعی “منطقه گرایی مدرن” (یا “مدرنیسم منطقه گرا“) نهفته بود که پیش از این در دهه ۱۹۳۰ در برخی کشورهاي آغاز شد و هر کدام در دهه هاي ۱۹۴۰ و ۱۹۵۰ به شکل هاي متفاوتی به راه خود ادامه دادند. یعنی تلاش هایی صورت گرفت که آموزه هاي بنیادین در سنت محلی کشف گردد و با زبان مدرن متحول کنونی در آمیخته شود.

مشکل در تبدیل این ویژگی هاي اساسی، که سازگاري محلی را بیان می کرد با فرم مناسب یا شرایط اجتماعی متغیر پیش آمد، هیچ گونه دستور العملی وجود نداشت که بتواند موفقیت را تضمین کند و افراد مستعد چندانی نیز خط تولید ساختمان هایی را که به صورت آثار التقاطی مدرن و در عین حال داراي فرم هاي سنتی باشند، پذیرا نبودند.

در دهه هاي بلافاصله پس از جنگ جهانی دوم بخش هاي بسیار بزرگی از جهان، به خصوص در آفریقا و خاورمیانه و خاور دور با دشواري هاي مشابه در زمینه هویت فرهنگی دست به گریبان بودند. در بسیاري از کشورهاي “توسعه نیافته” همگامی چندانی در فرآیند بین تصور و ساخت وجود نداشت. بدین ترتیبمثلاً ساختمان هایی که بر روي تخته اسم “پارسی” طرح ریزي می شدند، چه بسا داراي قطعات گران قیمت وارداتی به صورت تولید انبوه بودند، که الگوهاي محلی ساهت و همچنین کارگري را که در خلیج فارس کار می کرد،کاملاً نادیده می گرفتند. فرم هاي به دست آمده، به تمامی با سنت هاي صنعتگري قرون گذشته که در آن روش هاي خاص براي کار با مواد محلی تکامل یافته بود، مغایر بودند. منطق عملی در پس سبک محلی به تدریج ضعیف شد، و جزئیات ظریف و الهام گونه صنایع دستی جاي خود را به قطعات ساختمانی صنعتی پر زرق و برق داد. (کریتس، (۱۹۹۶

باید در این جا به طور واضح بیان شود که آنچه توسط اغلب معماران منطقه گرا نفی شده است، مدرنیزم نیست، بلکه بین المللی گرایی (جهانی شدن) است. مدرنیزم احترامی براي کیفیت هاي به ارث رسیده مصالح ساختمانی، مفهوم ساخت و توجیهات عملکردي براي اشکالی که ساختمان ها را تشکیل می دهند، قائل است.