ادامه داستان سماک از بیهقی

ورفتند تا به در سرای او رسیدند . حلقه بر در بزدند سخت بسیار ، تا آواز آمد که کیست ؟ گفتند ابن سماک را می خواهیم . این آواز دهنده برفت از آمد دیر بمود و باز آمدکه از این سماک چه خواهید؟ گفتند در بگشایید که فریضه شغلی است . مدتی دیگر بداشتند بر زمین خشات ، فضل آواز داد آن کنیزك را که در گشاده کنیزک بیامد و ایشان را گفت تا این مرد مرا بخریده است من پیش او چراغ ندیده ام . هارون بشگفت بماند و دلیل را بیرون فرستادند تا نیک جهد کرد و چند در بزد و چراغی آورد و سرای روشن شد. فضل کنیزک را گفت : شیخ کجاست؟ گفت بر این بام . بر بام خانه رفتند . پسر سماک را دیدند در نماز میگریستو این آیت خواند:افحسبتم انما خلقنا کم عیناً و بازمیگردانید و همین می گفت. ”

پس سلام بداد که چراغ دیده بود و حسن مردم شنیده، روی بگرداید و گفت : سلام علیکم . هارون و فضل جواب دادند و همان لفظگفتند. پسر سماك گفت : بدین وقت چرا آمده اید و شما کیستید؟ فضل گفت امیر المؤمنين به زیارت تو آمده است . که چنان خواست که را به بیند. گفت : از من دستوری بایست به آمدن، و اگردادمی آنگاه بیامدی که روا نیست مردمان را از حالت خویش در هم کردن  فضل گفت : چنین بایستی ، اکنون گذشت ، خلیفه پیغامبر است و طاعت وی فريضه است بر همهٔ مسلمانان پسر سماک گفت : این خلیفه بر راه شیخین می رود؛تا فرمان او برابر فرمان پیغامبر علیه السلام دارند ؟ گفت رود ، گفت عجب دانم چه در مکه که حرم است این اثر نمی بینم ، و چون اینجا نباشد توان دانست که بولایات دیگر چون است.
فضل خاموش ایستاد . هارون گفت مرا پندی ده که بدین آمده ام که سخن نو بشنوم و مرا بیداری افزاید . گفت یا امیر المؤمنین از خدای عزوجل برس که یکی است وهنباز ندارد و به يار حاجتمند نیست، و بدان که در قیامت را پیش او بخواهند . ایستانید ، و کارت از دو بیرون نباشد یاسوی بهشت برند یا سوی دوزخ ، و این دو منزل را سدیگر نیست . هارون بدرد بگریست چنانکه روی و کنارش تر شد . فضل گفت : اینها الشیخ، دانی که چه می گویی ؟ شاث است در آن که امیرالمؤمنین جز به بهشت رود ؟ پسر سماک او راجسواب نداد و از او بالد نداشت، و روی به هارون کرد و گفت : با امیر المؤمنین، این فضل امشب با توست و فردای قیامت ہا تو نباشد ، و از تو سخن نگوید و اگر گوید نشنوند، تن خویش رانگر و بر خویشتن ببخشای . فضل متحیر گشت و هارون چندان بگریست تا بر وی بترسیدند از غش و پسگفت : مرا اہی دهید ؟

پسر سماک برخاست و کوزهٔ آب آورد و به هارون داد . چون خواست که بخورد او را گفت : بدان ای خلیفه سوگند دهم برتو به حق قرابت رسول علیه السلام که اگر ترا بازدارند از خوردن این آب به چند بخری ؟ گفت : به بك نیمهاز مملکت . گفت : بخور برتو ببندند چند دهی تا بگشاید ؟ گفت : بیات نیمهٔ مملک مملکتی که بهای آن یات شربت است سزاوار است که بدان بسی نازشی نباشد، و چون در این کار افتادی باری داد ده و با خلق خدای عزوجل  نیکویی کن هارون گفت: پذیرفتم، و اشارت کرد تا کیسه پیش آوردند. فضل گفت : ایها الشیخ، امیرالمؤمنین شنوده بود که حال تو تنگ است و امشب مقرر گشت، این صلت حلال فرمود ، بستان . پسر سمالد تبسم کرد و گفت : سبحان الله العظیم ! من امیرالمؤمنین را پند دهم تا خویشتن را صیانت کند از آتش دوزخ ، و این مرد بدان آمده است تا مرا به آتش دوزخ اندازد! هیهات هیهات! بردارید این آتش را از پیشم که هم اکنون ما و سرای و محلات سوخته شويم ، و برخاست و به بام بیرون شد، و کنیزاد بیامد و بدوید و گفت : بازگردید ای آزاد مردان ، که این پیر بیچاره را امشب بسیار بدرد بداشتید . هارون و فضل بازگشتند و دلیل زر بر داشت و برنشستند و برفتند. هارون همهٔ راه می گفت :« مرد این است . »