در پایان این مرحله نویسنده باید کم و بیش بداند که مطالب مورد نیاز و مورد مراجعه را از کجا و چگونه باید سرجمع کند و نیز باید به طور وضوح بداند که مقالهاش در چه زمینهای دور میزند. بدیهی است هر چه زودتر از این مرحله بگذرد فرصت و وقت بیشتری برای مرحله های بعدی در پیش خواهد داشست.

هنگامی که نویسنده قلم برمی دارد که شروع به نوشتن کند بسیار دیر است که تازه بخواهد تصمیم بگیرد که چه باید نوشت و یا این که به انتظار موضوعی بنشیند که به فکرش خطور نماید. یا هنوز در این اندیشه باشد که برای کسب اطلاعات و حقایق لازم به کجا باید مراجعه کرد. در این صورت جز اتلاف وقت کار دیگری نکرده است.

تمرکز فکر روی یک موضوع، که مورد توجه و علاقه ی نویسنده باشد و نویسنده معتقد باشد که مورد توجه خوانندگانش نیز قرار خواهد گرفت قدم برداشتن در مرحله های بعدی نوشتن را سادهتر ساخته و نتیجه ی کار را نیز ارزشمند و رضایت بخش تر خواهد کرد.

*- گردآوری مطلب

موضوع و محتوا  مقاله برای یک نامه یا برای مقالهای کوتاه که براساس تجربیات شخصی واطلاعات ذهنی قرار دارد ظاهراً به انسان الهام میشود. ولی اغلب برای چنین نوشته هائینیز مدتی وقت صرف تفکر و تمرکز ذهن میگردد. بیشتر اتفاقی میافتد که قسمت عمدهی وقت داده شده برای تهیه ی مقالات دقیق علمی صرف گردآوری مطلب میشود. در بعضی از کارهای هنری، علمی و محققانه گاه این کار یک عمر را به خود اختصاص می دهد. (رک :داستان آخرین برگ)”

ارزش و اهمیت این مرحله اغلب از نظر نویسندگان عجول پوشیده می ماند. ایننویسندگان در بادی امر به این فکر میافتند که چرا باید خود را برای نوشتن مقالهای با سرگردان کنند که هیچ مطلبی برای نوشتن آن ندارند!مطلب از طریق خاطرات، مشاهده، تجربه، مصاحبه، و مباحثه با دیگران، گفتگو،

*خلاصه  داستان – در دهکده  کرینویچ – حومه  نیویورک، دو دختر به نامهای سیو و جانسی زندگی می کردند که یک استودیوی نقاشی داشتند. در ماه نوامبر هوا به شدت سرد شد و بیماری ذاتالریه شیوع یافت. و گریبان جانسی را گرفت. حال او بسیار وخیم شد و دکتر به دوستش گفت که تنها یک امید و یک روحیه  قوی می تواند او را از مرگ نجات دهد. جانسی هر روز از پنجره  مقابل تعداد باقیمانده  برگهای یک شاخه  مو را که روی دیوار سفید بلند روبرو قرار داشت میشمرد. جانسی در پاسخ سیو که پرسید چه چیزی را می شماری گفت «برگهای روبرو را زیرا مطمئنم با آخرین برگی که از شاخه بیافتد من نیز خواهم مرد. حالا فقط پنج برگ باقی مانده.»