پر رنگ بودن جنبه صوفيانه در داستان نظامي:

داستان عربي داستاني است در زمينه عشق عذري و در آن نوعي درگيري و منازعه بين عشق و عاطفه و تقاليد و سنتهاست اما نظامي عشق مجنون را عشق صوفي دانسته و معتقد است که مجنون براي ازدواج عاشق ليلي نبوده ، بلکه به خاطر خود عشق و نيز به خاطر اينکه او شايسته هرحب و عشقي مي باشد عاشقش شده است (٤١).نظامي در ليلي نمونه اي مي بيندکه بيانگر معاني کلي عشق که عاري از ميل و رغبت جسمي و جنسي است ،مي باشد(٤٢).

جلوه هاي ديگر صوفيانه در داستان نظامي:

١-مجنون گوشه خلوت و عزلت در کوه و بيابان را برمي گزيند اما اين خلوت و عزلت تنها براي عبادت و زهد است (٤٣).

٢-مجنون از کار و مشاغل دنيا روي گرداند

٣-مجنون معتقد به قضا و قدر است :

الحب أول ما يکون لحاجۀ                تأتي به و تسوقه الأقدار

و يا:

ما أنا و الحب قد أبلغني                   وکان هذا بقضاء و قدر

و يا:

قضاها لغيري وابتلاني بحبها               فهلا بشيء غير ليلي ابتلانيا

د:در داستان نظامي شخصيت هايي است که در اصل عربي داستان وجود ندارد.مانند سليم عامري و سلام بغدادي:

در نام سليم عامري بود                 در چاره گري چو سامري بود (٤٤)

گيتيش سـلام نـام کـرده                 واقبـال بـدو سـلام کرده

چون شـهر به شهر تا به بغـداد         آوازه عشـق او درافتـاد

افتاد سلام را کــزان خــاک             آيد به سلام آن هوسناک (٤٥)

ذ:در داستان نظامي چنين آمده است که پدر مجنون فردي عقيم بوده که فرزندي نداشته و بعد از تضرع و ابتهال به درگاه الهي خداوند او را پسري زيبا داد(٤٦):

مي بود خليفه وار مشهور                وز بي خلفي چوشمع بي نور

محتاج تر از صدف به فرزند        چون خوشه به دانه آرزومند

ايزد به تضرعي که شايد          دادش پسري چنانکه شايد

اما در اصل عربي آن چنين آمده که او چند فرزند ديگر نيز داشته است (٤٧).

معناي عشق و جنون در داستان نظامي تغيير يافته به طوري که عشق از عشق عذري به عشق صوفيانه تغيير يافت ،و جنون داراي معنا و مفهوم رمزي گشت در داستان نظامي جنون بي عقلي نيست بلکه فرط عشق به محبوب است .و معناي جنون از قدرت عقل و خرد خارج و تحت سيطره و قدرت دل درآمد و بايد گفت جنون نوعي هنر  تلقي شد:

در منظومه نظامي آمده که ليلي بعد ازدواجش با ابن سلام نيز بکر باقي مي ماند و سوگند مي خورد که به همسرش کام نداده و بکر باقي بماند و همسرش نيز به اين امر راضي مي شود:

سوگند به آفريدگارم              کآراست به صنع خود نگارم

کز من غرض تو بر نخيزد           ور تيغ تو خون من بريزد

چون ابن سلام ديد سوگند            زان بت به سلام گشت خرسند

کز تو به نظاره دل نهادم              گر زين گذرم حرامزادم (٤٨)