به واقع، مخالفان نقش بازدارندگی تنبیه بدنی، معتقدند نظامهایی که چنین اهدافی را دنبال میکنند، اغلب از احترام شایسته به مجرمان بعنوان عاملان مسئول بازمیمانند. اگر هدف چنین کیفرهایی بازدارندگی و عبرتآموزی عام و خاص باشد، در این صورت با آنها بـه عنوان عاملان مسئول که باید آزاد گذاشته شوند تا خود، ارزشها و نگرشهای خـویش را تعیین کنند، رفتار نشده است؛

بلکه افراد را از طریق تهدید وادار به اطاعت از قانون نموده است و از دلایل اخلاقی برای توجیه اوامر قـانونی در بـین مـردم اسـتفاده نکـرده اسـت. دولت ها باید از طریق دلایل اخلاقی قوانین خود را توجیه نمایند و از این رهگذر، اطاعـت و فرمانبرداری شهروندان را حاصل نماید. اما بازدارندگی باعث میگردد بـا کسـانی کـه مجازات میشوند (بازدارندگی خاص) بـا سـایر افـراد جامعـه کـه بـه اطاعـت از قـانون فراخوانده میشوند (بازدارندگی عام)، بصورت تهدیدآمیز رفتار شود. (۶۸)

“بکاریا” با اینکه طرفدار سرسخت سیاست ارعاب بود، لـیکن شکسـت شـدت عمـلهـای افراطی و خصیصه تنفر بار آنها را نشان داد و توجه خود را به امکان تحقق این سیاست از طریق اعمال کیفرهای معتدل، لیکن از نظر اجرا سریع و حتمی معطوف داشت.

بکاریا بر این باور بود که به تدریج که عذابها بیرحمانهتر میگردد، روح انسانها هماننـد مایعات که خود را همتراز اشیای پیرامون خود قرار میدهد، سختتر میشـود و نیـروی همواره پرشور انفعالات سبب میشود که بعد از صد سال عذابهای وحشیانه، کیفر چـرخ به اندازه کیفر زندان در گذشته هراس برانگیزد. بزعم بکاریا، شقاوت کیفرهای جسـمانی موجب میشود هر قدر مصیبتی که بزهکار را تهدیـد مـیکنـد بیشـتر باشـد، جسـارت او برای رهایی از آن بیشتر شود؛

به طوری که بـرای فـرار از کیفـر یـک جـرم بـه ارتکـاب چندین جرم مبادرت کند. وی چنین ادامه میدهد که کیفر نیـافتن خـود زاییـده بـیرحمـیکیفرهاست که این امر با هدف آنها مبنی بر پیشگیری از وقوع جرائم مغایر است. به نظـر او توان انسانها چه برای خوشی و چه برای ناخوشـی تـا حـدودی محـدود اسـت و یـک نمایش بیش از حد دردناک برای انسانها تنها تظاهر خشمی زودگذر تلقـی مـیشـود، نـه تجلیآنچنان نظام پایداری که باید شایسته قوانین باشد زیرا اگر قوانین واقعـاً بیرحمانـه باشند یا خیلی زود تغییر مییابد، یا ناگزیر کیفر را بلا اجرا می گذارد. (۶۹)