اسیر خاک

از فریدون تنكا بنی

اول مثل این بود که لیکنفر اورامحک در بغل گرفته . یا چسما ندهدیوار و بادر تمام بدنش اورا به ديوارزور میدهد. به نظرش میرسیدروی او ریخته اند.

یا چهار دیواری دنیا نزدیكشده و به هما مده واورا در میان گرفته است گمان میکرد جدار خالی استخوانهایش را خرد خواهد کرد . یا دست کم باعث

خفگی اش خواهد شد میخواست نفس بکشد . اما جا برای فرو دادن هوا نداشت. ریہ . هایش که میخواست باز شود ٬ به خاله سرد و سخت بر میخورد و دوباره بسته میشد و و هوای ناچیز را بیرون میداد. قلبش ضر به های خود را که کوبنده بودو او تصور میکرد واپسین ضربههای ان باشد مستقیما به خالد منتقل میکرد. و مثل این بود که خالدآ نها رادرخود نگه میداشتو پس میداد یا جلوی ضر به های بعدی را میگرفت و ما نع آن میشد که مو جہائی

بعلی برسند و بگذرند ، و قلب را ناچار میکرد که کار خودرا نیمه کاره بگذارد وول کنند

گمان هموارد خاك زبر خشون فشار و سنگینی خودش اکنون پوسترا خواهد درید ، گوشتش را تکه تکه خواهد کرد و خونش را با کیف و لذت خواهدمکندبعد نو بمت بی حسی s دوام وزود گذر رسید، که در آن او جز سر و گردنش که از خالی بیرون بود چیزی حس نمیکرد و اگر نفسهای برده برده و کوتاهش

همچنان به او چسبیده و در خود نگهش داشته است. حال او هم همینطور بود . میخواست به خودش تکانی بدهد و بیدار شود، اما خالد سمج او را در میان گرفته بود و نمیگذاشت حرکتی بکند. و این را هم به او حالی میکرد که خواب نمیبیند . باور داشتن یا نداشتن او تفاوتی دراصل ماجرا نمیداد. ولی او با سرسختی ابلهانه ای باور نمیکرد و نمیگذاشت باورش شود. آن لحظه که دست و پای او را گرفتند و در گودال چپاندند و دورو برش خالد ریختند و با لگد محکم کردند، باورش نمیشد و حتی حالا هم که ساعتها گذشته بود – یا فقط ساعتی ؛ چون حساب وقت از دستش دررفته بود و با وضعی که او داشت – ممکن بود پنج دقیقہ به نظرش ساعت برسد.- باز نمیتوانست باور کند که بر استی او را زنده به گور کردهاند . حادثه اینطور پیش آمد که اوازده به شهر آمده بود که کارهایش را رو براه کند وخرده ریزهائی که لازم داشت بخرد و دو باره به ده باز گردد . تا امروز بارها این راه را آمده و باز گشته بود. و همیشه هم برنامهٔ ایالت نواختی داشت . ظهر به شهر میرسید، گرچه صبح زود راه می افتاد. چون ده آنها از جاده ماشین روپرت بود. یکی دو کیلومتری فاصله داشت و او آنرا پیاده می آمد و بعد سر جاده می ایستاد یا خوش خوشک اده را میگرفت و رو به بالا میرفت. اما مواظب پشت سرش بود، که کی ماشینی میرسد و مراقبت بود که ماشین را از دست ندهد . ماشین که میرسد ، هر ماشینی بود،

او دست بلند میکر

از آنجا کامیون رد میشد یا جیپ . جاده خراب بود و

کس دیگری از آنجا رفت و آمد نداشت. و او جیپ را خوش تر داشت . چون کامیون یا جا برای نشستن نداشت یا او را میفرستاد عقب روی بارها، یا کرایه ازش میخواست، واز همه بدتر خیلی کند و آرام راه میرفت و حوصله او را سر میبرد. جیپ بیشتر مال

ارباب ها بود یا مباشرهاشان که سرزمین میرفتند یا از سرزمین به شهر بر میگشتند .

ده پانزده دقیقه ای راه رفته بودند که جیپ جاده را ولی کرد و پیچید توی بیابان راننده فرمان را ناگهانی به چاپ داده بود و او به بدنه جیپ کوبیده شده بود . خودش را که جمع و جور کرد، خواست بپرسد کجا میروند . اما خجالت کشید و صبر کرد ببیند چه میشود . یکی از آنها بی آنکه سرش را برگرداند ، گفت : « داریم میریم شکار » اوتوی دلش پرسید خود شکار !؟ء و باز توری دلش گفت : لا دیر نشہ ؟ ؟ آنکه وسط نشسته بود گفت : « زیاد طول نمیکشه… ، راننده گفت : « معطلی نداره . ( .آنکه کنار نشسته بود گفت : : « کل کشو میکنیم زود برمیگردیم تا خوب در دل بیابان پیش نرفتند، دیگر حرفی نزدند. بعد آنکه کنار راننده ( .نشسته بود ، رنگه زد : « همین جا خوبه دیگه و او نگه داشت و آنها پیاده شدند . او همچنان نشسته بود و نمیدانست آنها میخواهند چه بکنند . یکی از آنها سرش را تو آورد: «پیاده شو دیگه . » او پیاده شد . بقچه اش همینطور دستش بود . آنکه اول پیاده شده بود پرسید : «این تو چیه ؟ » و او گفت : « چه خورده چیز میزه ، خرید هم . » هرد دو باره گفت : « وازش کن . »

او نفهمید چرا باید بقچه اش را باز کند و به آن مرد نشان بدهد، اما مطیعانه

بقچه را روی زمین گذاشت و بازکرد و پارچه ها را بالاگرفت بآنها نشان داد و

– چیزهای دیگر را طوری گرفت که ببینند . بعد خواست آنها را بپیچد و به بندد، اما

۳۴ جلو آمده و سر او ایستاده بود ・ او که خواست به بقچه در سمت بزند هرد با لگد زد را کناری انداخت و گفت : « اینار و ولش کن !» او که علت این کارها نمی فهمید، اما ته دلش تشویش جوش میزد و او را از

. خطری خبر میداد ، آرام بلند شد و ایستاد هر حالا سینه به سینه او بود و راست توی چشمهایش نگاه میکرد . ينطور – خیال می رد که ان مرد کمی شبیه مباشر ارباب است – ان مرد لاغر بود ۹ بلند و این یکی کوتاه و شکم گنده , چشمهای زاغ که سفيديش رگه هاى سرخ دويده بود و صدای زیری داشت همیشه جیخ میکشد آن هرد سیاه چشم بود و صدای کلفتی داشت ارام محکم حرف هیبرد . اما هیچکدام اینها دلسل نمم شد که انشبیه هم نباشند . همان نگاه د و یخ بسته که از روی عمد : خشونتش ، افزوده

بیه هم بجاه سرد و یح بسه با د بر حسوس اوسروده می شد کافی بود که آن دو را شبیه هم بسازد . مباشر هم همینطور نگاه میکرد

فریاد میکشید. و او تصور میکرد این خود مباشر است که بقچه را لگد میز ند و. پارچه ها را این طرف و آنطرف پرت میکند اینها را خریده بود که مادرش و خودش سر و وضعشان را مرتب کنند و سراغ آن آن دختراد بروند. مباشر هنوز بویی نبرده بود – هیچکس هنوز بویی نبرده بود. – اما اگر میفهمید سر و صدا راه می انداخت . چرا؟ البته دليلى نداشت مخالفت کند،ولی او همیشه مخالفت میکرد . مخالفتش جدی نبود و هرگز به نتیجه نمیرسید

ہ گاهی هم که ادمہا خیلی دل بودند البته میرسید اما هی بایست خود را ، و جود« خود تو به اون را نزن ، زود باشی . » .

رفیقش گفت 🙂 پولا تو بده ، هر مجتمع پول داری بله .

منکه پول ندارم s او گفت : ) پول….