مقاله «رويكرد ملك الشعراي بهار به دين و عرفان» که چکیده‌ی آن در زیر آورده شده است، در بهار ۱۳۸۹ در عرفان اسلامي (اديان و عرفان) از صفحه ۹۵ تا ۱۲۱ منتشر شده است.
نام: «رويكرد ملك الشعراي بهار به دين و عرفان»
این مقاله دارای ۲۷ صفحه می‌باشد، که برای تهیه‌ی آن می‌توانید بر روی گزینه‌ی خرید مقاله کلیک کنید.
کلمات مرتبط / کلیدی:
مقاله بهار
مقاله مذهب
مقاله خدا
مقاله قرآن
مقاله ولايت
مقاله تشيع
مقاله سياست
مقاله اخلاق
مقاله عرفان

نویسنده(ها):
جناب آقای / سرکار خانم: عيوض زاده حسن
جناب آقای / سرکار خانم: عقدايي تورج

چکیده و خلاصه‌ای از مقاله:
اين مقاله که گوشه اي از يک پژوهش دانشگاهي با عنوان «جامعه شناسي ادبيات در ديوان ملک الشعراي بهار» است، از چگونگي بازتاب مسايل ديني و عرفاني در شعر بهار سخن مي گويد.
بهار در آغاز شاعري، به اقتضاي وظيفه ملک الشعرايي آستان قدس رضوي، قصايد ديني بسياري سروده است. اما بعدها هم که به تهران تبعيد و در آن جا ساکن مي شود، به رغم غلبه گرايش هاي سياسي و کم رنگ شدن عنصر دين در ساختار فکري اش، بر باورهاي ديني تاکيد مي ورزد و هم چنان «دين را اساس تمدن جهاني بشر مي داند».
او به خدايي که «بيرون ز حد» است و «ارغنون جهان را مي نوازد» باور دارد و از ما مي خواهد که «يک لحظه در هر کار» از وي غافل نشويم. به قرآن که مي تواند ابزار اتحاد و اتفاق مسلمانان باشد ولي اينک فروغي ندارد هم اعتقاد دارد.
بهار به مثابه مسلماني شيعه، غالب حساسيت هاي شيعه را دارد. او در بلندترين قصيده ديوانش به حاکميت شيعه در عصر صفوي اشاره کرده، آن را«رسمي همايون» دانسته است.
در باور بهار «مسند شرع و سرير حکم» توامان اند و با جدايي «دين که هم کاسه سياست بود و به قهر از آن جدا شد»، موافقت ندارد. او عامل اصلي اين جدايي را سرمايه داري دانسته، معتقد است اينان سبب شدند که دين به دست عوام که «عدوي دين و کتاب پيمبر» و «بدعت آوردند»، بيفتد.
او در يک قصيده طنز آميز، استفاده ابزاري از دين را محکوم مي کند و از کساني که به مخالفان خود به جرم پرداختن به «کار ادارات دولتي» «وکيل شدن و از مشروطه حرف زدن» يا «روزنامه نويس و چيز فهم شدن» حمله مي کنند، انتقاد مي کند. او در جاي جاي ديوانش به اختلاف مسلمانان اشاره مي کند و از «اخلاق تباه مرد و زن» سخن مي گويد.
بهار، به رغم مشغله هاي سياسي بسيارش که او را به آدمي برون گرا و اجتماعي تبديل مي کند. به مثابه انساني متامل از لحظه هاي شهودي و عارفانه غافل نمي ماند و هرگاه فرصتي مي يابد، چونان «سلطاني نامور بر تختگاه تجرد» تکيه مي زند و خود را «سلطان ملک فنا و منصوردار بقا» مي يابد و «از ديده، طريق دل مي بندد و از اشک روان به گل» مي نشيند.